حاج اسماعیل فرجوانی
*****سوال بزرگ من از صدا و سیما *****
چرا بعد از این همه ساخت فیلمهای مستند و سینمایی و داستانی جنگ ،
از زندگی فرمانده بزرگ خوزستانی سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی فرمانده گردان کربلا
تاکنون فیلمی ساخته نشده است .؟؟؟؟؟

خاطرات جبهه
*****سوال بزرگ من از صدا و سیما *****
چرا بعد از این همه ساخت فیلمهای مستند و سینمایی و داستانی جنگ ،
از زندگی فرمانده بزرگ خوزستانی سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی فرمانده گردان کربلا
تاکنون فیلمی ساخته نشده است .؟؟؟؟؟


هر وقت صبحگاه گردان بخط میشد یا موقعیتی پیش می اومد یه بسیجی
لاغر اندام(البته بچه های رزمنده اکثرا لاغر بودن تعجبی نداشت )
جلوی صف گردان میدیدی که ایستاده و با اون حال و هوای خودش
دکلمه میخوند . بعضی وقتا حال گوش کردن نداشتم ولی وقتی با فضای
کلمات و جملاتش همراه میشدم ما رو از توی فضای نظامی به یک حال
و هوای عاشقانه میبرد . مثل عاشقی که از دوریه معشوق شیدا شده و
عرض حال میکنه . ادبیات خوبی داشت از بچه ها پرسیدم اسم این
برادر چیه ؟ گفتند علی عمیره . از اون به بعد بیشتر متوجهش شدم .
بدون اینکه خودش بدونه خیلی از رفتاراش و حرفاشو زیر نظر گرفتم .
حتی راه میرفت متوجه بودم واژه ها اونو رها نمیکنن . حالا شاید من
اینطور تصور میکردم . بیشتر سرش پایین و غرق در افکار و حال
خودش بود حال شاعرانه و عاشقانه ای که منجر به گفتن اون دکلمه
های زیبا میشد . جملاتی داشت که گاها تکیه کلام میشد . بچه های
گردان بعد از شنیدن جملات و کلام علی حال دیگری داشتند . گویی
واژه های علی عمیره بچه های گردان کربلا رو به یک سفر شاعرانه
میبرد و و قتی فرود میومد هنوز اشتهای سفر رو داشتن (اغراق
نمیکنم). خلاصه شمعی بود که گرمای خودشو داشت و بعد از سالها این
شمع تبدیل به چراغی نورانی شده که اون جملات و واژها رو با
مشاهداتش از جبهه و شهدا جمع کرده و کتابهایی شدن که مردم امروز
اون فضا رو متصور میشن و علی عمیره مثل شهید آوینی راوی روایت
فتح گردان کربلا ست و کتاب بچه های گردان حاج اسماعیل و پاتکی
به واژه ها داستان این روایت هاست. امیدوارم همه این مطالب رو بخونن و استفاده کنن .

من سالهاست این عزیز رزمنده رو ندیدم و بین ما کیلومترها فاصله ست ولی قلبم جای همیشگی بچه های خوب گردان کربلا و جنگه . یاد و خاطره همه شون بخصوص حاج اسماعیل بخیر .
آقاي جهاني عزيز اين عكس هم بخاطر يادآوري اينكه هميشه بياد شما و بچه هاي گردان هستم . شهيد دست نشان يادش بخير .
شهدا و جانبازان در آن زمان با گذشتن از جان خود و مهمتر از آن عبور از نفس و امیال نفسانی جوانی خود مسیر خودرا در رسیدن به هدفشان هموار و کوتاه نموده و انقطاع از عالم وجود را به منصه ظهوررساندند .
هنوز هستند کسانی که صدای ناله آن جوانان در نیمه های شب رادر گوششان میشنوند. مناجاتهای عارفانه شب و رزم دلاورانه روزشان تا ابد در تاریخ میماند . شمع منور شهدا همیشه روشنی بخش محافلمان باد .

سالروز عملیات والفجر هشت گرامی باد . حماسه آفرینی های رزمندگان گردان کربلا گرامی باد .
این عکس تقدیم به بچه های دوستدار شهیدحاج اسماعیل فرجوانی
همیشه لبخند حاج اسماعیل رو در خاطر داشته باشید
لبخند اونا به این دنیا و مافیها همه ش درسه
ای اهل عالم اسماعیل ها همه خوشی این دنیا رو با لقاء محبوب معاوضه کردند
بیاد شهدای گردان در عملیات والفجر هشت
تمام بچه های جبهه بخوبی با دزفول و پادگانها و خصوصا پلاژ های آموزش آبی خاکی آشنا هستند اما بچه های گردان کربلا خاطرات ویژه ای از پلاژ دارند بچه های گروهان مکه گروهان قدس و بچه های غواص گروهان نجف با علی بهزادی .. راستی این نفوس شهدا به کجا متصل است که وقتی یادشون میکینم بدون شک دل ما رو صفا میده سبکی میده انقطاع میده و خلاصه عرفان محضند .هروقت از علی بهزادی یاد میکنم بخدا حال و روزم خدایی میشه ،یه ارتباط خاصی رو حس میکنم با اونا هنوز دارم که هیچ وقت در درونم کهنه و قدیمی نمیشه وای خدای من علی بهزادی و یارانش رفتند و من ماندم که چه چیزی رو روایت کنم شرح عشق و عاشقی اونم از نوع حسینیش صادق نوری ابراهیم چفقانی عبد الله محمدیان از کی یاد کنم از مهرداد از کورش از رسول از .... بخدا اگه اونا رو ندیده بودم نمی تونستم حس کنم شب عاشورا چه گذشت و اصحاب و یاران حسین چه عشقی داشتند که وقتی عابس به میدان رفت فریاد حب الحسین اجننی یا انا مجنون الحسین او تمام دشمنان رو به لرزه انداخت . میتونید تصور کنید در آذر و دی ماه در زمستان خشک و سوزناک خوزستان با بدن برهنه در آب سد شنا کردن چه حالی داره ؟ اونم چه بدنایی ... بدنهایی ضعیف و لاغر جسمهایی متعلق به نوجوانهایی که تا حالا در مدرسه مشغول به تحصیل بودند و آب بیرحم مثل شلاق بر این بدنها مینواخت اگه اشک امانم بده میگم ....یادمه قبل از عملیات کربلای ۴ مشغول گذراندن دوره های آبی خاکی بودیم چون ماموریت گردان حمله از اروندرود به طرف مواضع عراقیها بود جزیره سهیل و قطعه که نزدیک به جزیره مینو . قبل از ما غواصان گروهان نجف مشغول آموزش بودند و تاکتیک های مختلف نظامی رو تمرین میکردند که خود این خیلی مطلب و خاطره داره ولی مهمترین چیزی که یادمه و برای من مهم هست اون روحیه بچه های نجف ، شدت اتکا و اتصال به خدا و نورانیت چهره های مصمم این عزیزان بودکه ایمان اعظم رو میتونستی در اونها ببینی. به هرحال بعد از اینکه لباس خود رو در آوردیم جلیقه هایی که به ما داده بودندپوشیدیم و با قایق به یک نقطه ای رفتیم که قرار بود از اونجا تا اسکله پلاژ شنا کنیم یاد رئوف بلبلی بخیر وقتی به آب زدیم تازه احساس کردیم سرما یعنی چی . نفسها تو سینه ها حبس میشد بعضی ها عضلات بدنشون میگرفت بعضی ها از شدت لرز قادر به شنا نبودند یادمه که دیدم شهید محمد آشنا که جثه ضعیفی هم داشت از شدت سرما و گرفتگی عضله بیهوش شد و با قایق اونو از آب دراوردند. به مسافت نگاه میکردم که خیلی بود و سخت . به بچه ها نگاه میکردم با تکبیر و صلوات و یا حسین گویان شنا میکردند . بخدا قسم یک لحظه از این مرارتها قابل وصف نیست اینها فقط جملاتی ست که میخوانید. به اسکله که رسیدم تو اون هوای سرد با لرز شدیدی که گرفته بودم حتی نمیتونستم رو پام باستم تموم بدنم میلرزید و دندونهام محکم بهم میخورد طوری که صداشونو میشنیدم فقط صدای فرمانده یادمه که فریاد میزد بدو به طرف چادرها . حدود یه ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری دویدم وقتی رسیدم دیدم بچه هایی که زودتر رسیده بودند یه اتش بزرگی رو روشن کرده بودند یکی از بچه ها تا منو دید یه پتو به من داد و منو برد توی چادر . توی چادر دیدم یکی دیگه از بچه ها داره از سرما بخودش میپیچه گفتم پاشو برو پیش آتیش خودتو گرم کن اما گفت نه خوبه . اونجا احساس کردم اون نمیخواد با اون لرزش تو روحیه بچه ها اثر بذاره و بعد یه لبخندی زدو آروم گرفت و خودشو زیر پتو مخفی کرد . این توی روز بود وقتی شب دیدم بچه های غواص میرن به اب و تمرین میکنن دیگه خجالت کشیدم بگم آب سرده چون یه گرمایی از روح و نفس این بچه ها حس میکردم که....
نمیتونم ادامه بدم . التماس دعا
از نیمه شب گذشته بود حدود ساعت 2 یا 3 شب بود با صدای برپا برپا از خواب پریدم و بدستور فرمانده گروهان شهید داوود دانایی به خط شدیم . زمستان 62 آبادان منطقه بریم(قبل از عملیات خیبر) در یک مدرسه راهنمایی بودیم . من در آنموقع حدود 15 ساله بودم . هنوز چشمهایم به درستی باز نشده بود که خود را با لباس کامل و پوتین در صف گروهان دیدم وبعد از دستور نظام گفتند بشینید. بچه های گروهان فلق از گردان امام حسین جمعی تیپ 15 تکاوری امام حسن مجتبی (ع) بودند که خیلی ها هنوز داشتند با خودشون کلنجار میرفتند که خواب از سرشون بپره اما نیازی به این کارها نبود چون شهید دانایی یک سوالی کرد که …. . شهید داوود دانایی گفت : برادران عزیز همه میدونیم هدف ما پیروزی اسلام و ایران عزیزه و ما هم جان بر کف در این منطقه اومدیم و همه خطرات رو بجان خریدیم درسته . خب الان به ما اطلاع دادند در منطقه و خط مقدم برای باز کردن معبر میدان مین مشکل پیدا کردند ، چند نفر نیاز داریم که داوطلبانه وارد معبر بشوند و احتمال برخورد با مین زیاده اونا یی که داوطلب میشن دستشون رو ببرن بالا . یک سکوتی بر گروهان حاکم شد و ما تا اومدیم فکر کنیم آخه کی عملیات شد که ما نفهمیدیم شهید دانایی دوباره گفت چرا ساکتید . البته یکی از بچه ها که فامیلش دقیقا ً یادم نیست و آرپی جی زن خیلی خوبی هم بود بدون مکث دستشو برد بالا ولی خب چند ثانیه طول کشید که همه گروهان دستشونو بلند کردند . فرمانده گروهان 10 نفر رو خودش انتخاب کرد و بهمراه یک بیسیم چی و دو سه نفر از کادر گردان دستور حرکت دادند . حالا تصور کنید چه حالی بر بچه هایی که جزو این ده نفر بودند و بچه هایی که ماندند حاکم بود بعضی ها که ماندند اشک میریختند . راستی من جزو اون ده نفر بودم . راه افتادیم و در اون تاریکی شب ما رو یه مسافتی پیاده بردند و نزدیک یکی از مقرها دستور ایست دادند و فرمانده با بیسیم در حال صحبت با کسی بود که میگفت مسافرا تو راهن . بعد ادامه داد خب پس مشکلی نیست یا حسین . بعد رو به ما کرد و گفت بچه ها معبر باز شده و برگردید گردان. من یادم نیست دقیق چه حالی داشتم ولی فکر میکردم دارم خواب میبینم وقتی برگشتیم مقر گردان تمام بچه ها به استقبال ما اومدنو دیگه کسی نخوابید بچه های خوب بهبهانی مشغول به نماز شب و مناجات با معشوق خود شدند . صبح شد و مراسم صبحگاه برگزار شد برادر یوسف حمیدی فرمانده گردان پشت تریبون میدون صبحگاه اومد و گفت : من به شما بسیجیان مخلص و رزمندگان دلاور افتخار میکنم و از اینکه فرمانده این گردان و این نیروهای شجاع هستم بخودم میبالم . برنامه دیشب یک تکنیک فرماندهی بود برای آزمایش شما و فرمانده گروهان شما مطمئن شد که شما نیروهایی هستید که هیچگاه از مرگ در راه دین و کشور ترسی ندارید . که در این لحظه صدای خنده و شعف بچه ها بلند شد و همه تکبیر میگفتند . بعد از صبحگاه خدمت فرمانده گروهان هم رسیدند که دیگه از این تکنیک ها بکار نبره . یاد شهید داوود دانایی فرمانده رشید و دلاور بهبهان گرامی باد .
بعضی از نفوس انسانها دارای یک شاکله ای هستند که از نظر روحی و نفسی میتوانند تفکرات و اعتقادات خود را به نفوس ضعیف تر القا و یا اینکه آنها راجذب کنند و چه زیباست که اینگونه نفوس دارای صبغه الهی و جنبه ملکوتی باشند که به فرمایش امام معصوم هرگاه آنان را ببینی تو را به یاد خدا بیندازد . یکی از آنهایی که در این خصوص دارای این قوت بود فرمانده رشید اسلام شهید حاج اسماعیل فرجوانی بود که من دقیقا ً یادم هست خیلی از بچه های گردان کربلا علت آمدن به جبهه را شخصیت حاج اسماعیل مطرح میکردند . شهید مطهری در یکی از کتابهایش به حمله محمود افغان به ایران اشاره میکند که مملکت ما را مورد تاراج خود قرار داد و به مال و جان و ناموس این مرز و بوم رحم نکرد و وحشیانه ترین کارها را انجام داد تا اینکه نادر شاه قیام کرد و با حمله به او ایران و ایرانیان را ازشر او رهانید . شهید مطهری به یک نکته زیبا اشاره میکند . ایشان میفرماید : در حین جنگ نادر یک پیرمردی از اهالی اصفهان که مورد تاخت و تاز افاغنه قرار گرفته بود مشاهده کرد و دید که با یک روحیه بالا با دشمن میجنگد و دشمن را تار و مار میکند . نادر از او سوال کرد که اگر شما این همت و روحیه و توانایی را داشتید چطور دشمن توانست بر شما غالب گردد؟ که آن پیرمرد در جواب گفت ما فرماند ه ای مثل نادر نداشتیم . شهید مطهری غرضش تمجید از نادر نیست مقصود شدت تاثیر یک رهبر و فرمانده در امور است که همان مطلبی است که عرض شد و روحیه و توان یک نفر جمعی را به حرکت وا میدارد و اسماعیل از این جرگه بود و آن هم دلیلش اتصال روح او به یک قدرت لا متناهی و تکیه بر نیروی لایزال الهی و مدد گرفتن از عالم غیب و نزول آن در عالم ماده . یادم نیست و نشنیدم کسی از حاج اسماعیل لحظه ای را ببیند یا بگوید که او با ترس آشنا باشد . من در آن سن هروقت او را میدیدم و حرفهایش را میشنیدم گویی با یک ژنرال ارتشی روبرو هستم نه یک نظامی که این جنگ ها برایش اولین تجربه بحساب میامد . از نظر روحی یک تنه همه گردان را میکشید و روح حماسه و دلیری و نترسی را به کالبد گردان کربلا میدمید . اما یک چیز دیگری که فقط اهلش میفهمند عشقبازی او بود با محبوب و معشوقش که دیگر اینجا برای امثال من راهی نیست که فقط محرم کوی یار باید بود تا سخن از محبوب زد . و اسماعیل محرم این خلوتگه عشق بود او اسماعیل وادی عشق شد و به ما گفت ای بچه های گردان کربلا هر که را هوس کوی حسین است باید در طریق عشق قدم زد و عاشق شد و گرنه روزی کار این جهان بسر آید و .....
راستی اسماعیل و دیگر شهدا چه جلوه ای از معشوق دیدند که یکسره همه چیز خود را فدای او کردند ؟
خدایا آن کس که تو را شناخت جان راچه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هردوجهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
الهی من ذالذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا ( دعای خمسه عشر امام سجاد)
والذین امنوا اشد حبا ً لله (قرآن کریم)
وقتی در جبهه بودم همیشه این فکر در ذهنم بود که اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چه باید کنم ؟ آیا فراق دوستان برایم قابل تحمل خواهد بود ؟ آیا شهر و شهر نشینی و آلودگی های دنیوی مرا عوض نخواهد کرد ؟ آیا من یک بسیجی میمانم ؟ آیا دنیا مرا با زینتهای فریبنده خود مثل مال و قدرت و ریاست و شهرت و .... به سمت جهنم رهنمون نخواهد شد ؟ آیا مردم با ما باز ماندگان از قافله چه معامله ای خواهند کرد ؟ آیا من میتوانم آنچه را با چشمان خود دیدم و با تمام وجودم احساس کردم به فرزندانم منتقل کنم ؟ بخصوص در مورد فرزندانم که پدرشان شاهد یکی از عظیمترین و حماسی ترین صحنه های رشادتهای فرزندان این کشور در طول تاریخ بوده، همیشه این دغدغه را داشتم که بدرستی و با همان فضا و احساس پاک جریانات را به آنها بگویم . نه کم و نه زیاد عین همان را . برای همین یک شب بچه ها را به کنار رودخانه کارون بردم جای تقریبا ً خلوتی بود هرچند صدای ماشین ها و شهر صدای سکوت شب را میشکست اما به کنار آب رفتیم . به عیال و بچه هایم گفتم لحظاتی ساکت باشید و فقط به صدای آب گوش دهید بعد تصویری از شبهای اروند و جزایر مجنون را برایشان توصیف میکردم. اتفاقا در آنجا موجهای کوچک آب هر از گاهی به ساحل میزدند و صدای قورباغه ها و نیزارهای کم که هنوز بر جای مانده به من برای این تداعی بیشتر کمک میکرد . گفتم بچه ها اونجا هیچ صدایی بگوش نمیرسید و تاریکی مطلق . فقط هر چند لحظه یکبار صدای تیراندازی نیروهای عراقی بخاطر ترس از بچه های ما این سکوت رو میشست و چند دقیقه ای یکبار منور عراقی ها فضای منطقه را روشن میکرد . از پشه ها و نیش اونها ، از کرم سنگر برای دفع اونها ، از تلفن قورباغه ای از بیسیم از..... داشتم میگفتم که دختر کوچکم برگشت و با لبخندی که پشت اون ترس بود پرسید : بابا شما نمیترسیدید ؟

از راست :بنده - فاخر حمید نژاد - فرمانده شهید عبدالله محمدیان
یکی از چادرهای محل استقرارگروهان مکه - گردان کربلا -ل۷ ولی عصر پادگان کرخه سال ۶۴ حدود ۳ماه قبل از شهادت شهید عبدالله محمدیان معاون گردان و مربی تاکتیک های جنگی و عملیاتی
سال ۶۴ بعد از عملیات والفجر ۸ به اتفاق فرمانده دلاور گردان کربلا شهید حاج اسماعیل فرجوانی و تعدادی از بچه های رزمنده گردان به دیدار خانواده شهید عبدالله (شاپور)محمدیان رفتیم . وقتی در منزل شهید قرار گرفتیم پدر شهید در جمع ما نشست . ابتدا حاج اسماعیل بلند شد و خیلی کوتاه از شهید محمدیان تمجید کرد و شهادت او را به خانواده اش تبریک و تسلیت گفت و در آخر حاجی از پدر شهید تقاضا کرد از خاطرات و اخلاق شهید برای ما تعریف کنه . در حالیکه هنوز حاج اسماعیل ایستاده بود و صحبتش تمام نشده بود پدر شهید بدون مقدمه جمله ای گفت که همه را منقلب کرد و اشک از دیدگان همه جاری کرد . او گفت : حاج اسماعیل تو که خودت بهتر از همه میدونی مگر شاپور خونه میموند که من از خاطراتش چیزی بگم . حاج اسماعیل در حلیکه با سر تایید میکرد در حالیکه به دیوار تکیه داده بود و اشک از دیدگانش جاری بود آرام بر جای خود نشست و در انتظار روزی بود که به دیدار دوست همرزمش نائل شود . یاد همه شون بخیر .