تبليغاتX
خاطرات گردان کربلا
 
خاطرات جبهه
 

تمام بچه های جبهه بخوبی با دزفول و پادگانها و خصوصا پلاژ های آموزش آبی خاکی آشنا هستند اما بچه های گردان کربلا خاطرات ویژه ای از پلاژ دارند بچه های گروهان مکه گروهان قدس و بچه های غواص گروهان نجف با علی بهزادی .. راستی این نفوس شهدا به کجا متصل است که وقتی یادشون میکینم بدون شک دل ما رو صفا میده سبکی میده انقطاع میده و خلاصه عرفان محضند .هروقت از علی بهزادی یاد میکنم بخدا حال و روزم خدایی میشه ،یه ارتباط خاصی رو حس میکنم با اونا هنوز دارم که هیچ وقت در درونم کهنه و قدیمی نمیشه وای خدای من علی بهزادی و یارانش رفتند و من ماندم که چه چیزی رو روایت کنم شرح عشق و عاشقی اونم از نوع حسینیش صادق نوری ابراهیم چفقانی عبد الله محمدیان از کی یاد کنم از مهرداد از کورش از رسول از .... بخدا اگه اونا رو ندیده بودم نمی تونستم حس کنم شب عاشورا چه گذشت و اصحاب و یاران حسین چه عشقی داشتند که وقتی عابس به میدان رفت فریاد حب الحسین اجننی یا انا مجنون الحسین او تمام دشمنان رو به لرزه انداخت . میتونید تصور کنید در آذر و دی ماه در زمستان خشک و سوزناک خوزستان با بدن برهنه در آب سد شنا کردن چه حالی داره ؟ اونم چه بدنایی ... بدنهایی ضعیف و لاغر جسمهایی متعلق به نوجوانهایی که تا حالا در مدرسه مشغول به تحصیل بودند و آب بیرحم مثل شلاق بر این بدنها مینواخت اگه اشک امانم بده میگم ....یادمه قبل از عملیات کربلای ۴ مشغول گذراندن دوره های آبی خاکی بودیم چون ماموریت گردان حمله از اروندرود به طرف مواضع عراقیها بود جزیره سهیل و قطعه که نزدیک به جزیره مینو . قبل از ما غواصان گروهان نجف مشغول آموزش بودند و تاکتیک های مختلف نظامی رو تمرین میکردند که خود این خیلی مطلب و خاطره داره ولی مهمترین چیزی که یادمه و برای من مهم هست اون روحیه بچه های نجف ، شدت اتکا و اتصال به خدا و نورانیت چهره های مصمم این عزیزان بودکه ایمان اعظم رو میتونستی در اونها ببینی. به هرحال بعد از اینکه لباس خود رو در آوردیم جلیقه هایی که به ما داده بودندپوشیدیم و با قایق به یک نقطه ای رفتیم که قرار بود از اونجا تا اسکله پلاژ شنا کنیم یاد رئوف بلبلی بخیر وقتی به آب زدیم تازه احساس کردیم سرما یعنی چی . نفسها تو سینه ها حبس میشد بعضی ها عضلات بدنشون میگرفت بعضی ها از شدت لرز قادر به شنا نبودند یادمه که دیدم شهید محمد آشنا که جثه ضعیفی هم داشت از شدت سرما و گرفتگی عضله بیهوش شد و با قایق اونو از آب دراوردند. به مسافت نگاه میکردم که خیلی بود و سخت . به بچه ها نگاه میکردم با تکبیر و صلوات و یا حسین گویان شنا میکردند . بخدا قسم یک لحظه از این مرارتها قابل وصف نیست اینها فقط جملاتی ست که میخوانید. به اسکله که رسیدم تو اون هوای سرد با لرز شدیدی که گرفته بودم حتی نمیتونستم رو پام باستم تموم بدنم میلرزید و دندونهام محکم بهم میخورد طوری که صداشونو میشنیدم فقط صدای فرمانده یادمه که فریاد میزد بدو به طرف چادرها . حدود یه ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری دویدم وقتی رسیدم دیدم بچه هایی که زودتر رسیده بودند یه اتش بزرگی رو روشن کرده بودند یکی از بچه ها تا منو دید یه پتو به من داد و منو برد توی چادر . توی چادر دیدم یکی دیگه از بچه ها داره از سرما بخودش میپیچه گفتم پاشو برو پیش آتیش خودتو گرم کن اما گفت نه خوبه . اونجا احساس کردم اون نمیخواد با اون لرزش تو روحیه بچه ها اثر بذاره و بعد یه لبخندی زدو آروم گرفت و خودشو زیر پتو مخفی کرد . این توی روز بود وقتی شب دیدم بچه های غواص میرن به اب و تمرین میکنن دیگه خجالت کشیدم بگم آب سرده چون یه گرمایی از روح و نفس این بچه ها حس میکردم که....

نمیتونم ادامه بدم . التماس دعا

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

از نیمه شب گذشته بود حدود ساعت 2 یا 3 شب بود با صدای برپا  برپا از خواب پریدم و بدستور فرمانده گروهان شهید داوود دانایی به خط شدیم . زمستان 62 آبادان منطقه بریم(قبل از عملیات خیبر) در یک مدرسه راهنمایی بودیم . من در آنموقع حدود 15 ساله بودم . هنوز چشمهایم به درستی باز نشده بود که خود را با لباس کامل و پوتین در صف گروهان دیدم وبعد از دستور نظام گفتند بشینید. بچه های گروهان فلق از گردان امام حسین جمعی تیپ 15 تکاوری امام حسن مجتبی (ع) بودند که خیلی ها هنوز داشتند با خودشون کلنجار میرفتند که خواب از سرشون بپره اما نیازی به این کارها نبود چون شهید دانایی یک سوالی کرد که …. . شهید داوود دانایی گفت : برادران عزیز همه میدونیم هدف ما پیروزی اسلام و ایران عزیزه و ما هم جان بر کف در این منطقه اومدیم و همه خطرات رو بجان خریدیم درسته . خب الان به ما اطلاع دادند در منطقه و خط مقدم برای باز کردن معبر میدان مین مشکل پیدا کردند ، چند نفر نیاز داریم که داوطلبانه وارد معبر بشوند و احتمال برخورد با مین زیاده اونا یی که داوطلب میشن دستشون رو ببرن بالا . یک سکوتی بر گروهان حاکم شد و ما تا اومدیم فکر کنیم آخه کی عملیات شد که ما نفهمیدیم شهید دانایی دوباره گفت چرا ساکتید . البته یکی از بچه ها که فامیلش دقیقا ً یادم نیست و آرپی جی زن خیلی خوبی هم بود بدون مکث دستشو برد بالا ولی خب چند ثانیه طول کشید که همه گروهان دستشونو بلند کردند . فرمانده گروهان 10 نفر رو خودش انتخاب کرد و بهمراه یک بیسیم چی و دو سه نفر از کادر گردان دستور حرکت دادند . حالا تصور کنید چه حالی بر بچه هایی که جزو این ده نفر بودند و بچه هایی که ماندند حاکم بود بعضی ها که ماندند اشک میریختند . راستی من جزو اون ده نفر بودم . راه افتادیم و در اون تاریکی شب ما رو یه مسافتی پیاده بردند و نزدیک یکی از مقرها دستور ایست دادند و فرمانده با بیسیم در حال صحبت با کسی بود که میگفت مسافرا تو راهن . بعد ادامه داد خب پس مشکلی نیست یا حسین . بعد رو به ما کرد و گفت بچه ها معبر باز شده و برگردید گردان. من یادم نیست دقیق چه حالی داشتم ولی فکر میکردم دارم خواب میبینم وقتی برگشتیم مقر گردان تمام بچه ها به استقبال ما اومدنو دیگه کسی نخوابید بچه های خوب بهبهانی مشغول به نماز شب و مناجات با معشوق خود شدند . صبح شد و مراسم صبحگاه برگزار شد برادر یوسف حمیدی فرمانده گردان پشت تریبون میدون صبحگاه اومد و گفت : من به شما بسیجیان مخلص و رزمندگان دلاور افتخار میکنم و از اینکه فرمانده این گردان و این نیروهای شجاع هستم بخودم میبالم . برنامه دیشب یک تکنیک فرماندهی بود برای آزمایش شما و فرمانده گروهان شما مطمئن شد که شما نیروهایی هستید که هیچگاه از مرگ در راه دین و کشور ترسی ندارید . که در این لحظه صدای خنده و شعف بچه ها بلند شد و همه تکبیر میگفتند . بعد از صبحگاه خدمت فرمانده گروهان هم رسیدند که دیگه از این تکنیک ها بکار نبره . یاد شهید داوود دانایی فرمانده رشید و دلاور بهبهان گرامی باد .

tip 15 emem hasan.jpg, hosted by TheImageHosting.com

شهید دانایی در عکس وسط نفر اول از راست

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

بعضی از نفوس انسانها دارای یک شاکله ای هستند که از نظر روحی و نفسی میتوانند تفکرات و اعتقادات خود را به نفوس ضعیف تر القا و یا اینکه آنها راجذب کنند و چه زیباست که اینگونه نفوس دارای صبغه الهی و جنبه ملکوتی باشند که به فرمایش امام معصوم هرگاه آنان را ببینی تو را به یاد خدا بیندازد . یکی از آنهایی که در این خصوص دارای این قوت بود فرمانده رشید اسلام شهید حاج اسماعیل فرجوانی بود که من دقیقا ً یادم هست خیلی از بچه های گردان کربلا علت آمدن به جبهه را شخصیت حاج اسماعیل مطرح میکردند . شهید مطهری در یکی از کتابهایش به حمله محمود افغان به ایران اشاره میکند که مملکت ما را مورد تاراج خود قرار داد و به مال و جان و ناموس این مرز و بوم رحم نکرد و وحشیانه ترین کارها را انجام داد تا اینکه نادر شاه قیام کرد و با حمله به او ایران و ایرانیان را ازشر او رهانید . شهید مطهری به یک نکته زیبا اشاره میکند . ایشان میفرماید : در حین جنگ نادر یک پیرمردی از اهالی اصفهان که مورد تاخت و تاز افاغنه قرار گرفته بود مشاهده کرد و دید که با یک روحیه بالا با دشمن میجنگد و دشمن را تار و مار میکند . نادر از او سوال کرد که اگر شما این همت و روحیه و توانایی را داشتید چطور دشمن توانست بر شما غالب گردد؟ که آن پیرمرد در جواب گفت ما فرماند ه ای مثل نادر نداشتیم . شهید مطهری غرضش تمجید از نادر نیست مقصود شدت تاثیر یک رهبر و فرمانده در امور است که همان مطلبی است که عرض شد و روحیه و توان یک نفر جمعی را به حرکت وا میدارد و اسماعیل از این جرگه بود و آن هم دلیلش اتصال روح او به یک قدرت لا متناهی و تکیه بر نیروی لایزال الهی و مدد گرفتن از عالم غیب و نزول آن در عالم ماده . یادم نیست و نشنیدم کسی از حاج اسماعیل لحظه ای را ببیند یا بگوید که او با ترس آشنا باشد . من در آن سن هروقت او را میدیدم و حرفهایش را میشنیدم گویی با یک ژنرال ارتشی روبرو هستم نه یک نظامی که این جنگ ها برایش اولین تجربه بحساب میامد . از نظر روحی یک تنه همه گردان را میکشید و روح حماسه و دلیری و نترسی را به کالبد گردان کربلا میدمید . اما یک چیز دیگری که فقط اهلش میفهمند عشقبازی او بود با محبوب و معشوقش که دیگر اینجا برای امثال من راهی نیست که فقط محرم کوی یار باید بود تا سخن از محبوب زد . و اسماعیل محرم این خلوتگه عشق بود او اسماعیل وادی عشق شد و به ما گفت ای بچه های گردان کربلا هر که را هوس کوی حسین است باید در طریق عشق قدم زد و عاشق شد و گرنه روزی کار این جهان بسر آید و .....                                                                                     

 

راستی اسماعیل و دیگر شهدا چه جلوه ای از معشوق دیدند که یکسره همه چیز خود را فدای او کردند ؟

خدایا آن کس که تو را شناخت جان راچه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هردوجهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

 

الهی من ذالذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلا ( دعای خمسه عشر امام سجاد)

والذین امنوا اشد حبا ً لله (قرآن کریم)

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

وقتی در جبهه بودم همیشه این فکر در ذهنم بود که اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چه باید کنم ؟ آیا فراق دوستان برایم قابل تحمل خواهد بود ؟ آیا شهر و شهر نشینی و آلودگی های دنیوی مرا عوض نخواهد کرد ؟ آیا من یک بسیجی میمانم ؟ آیا دنیا مرا با زینتهای فریبنده خود مثل مال و قدرت و ریاست و شهرت و .... به سمت جهنم رهنمون نخواهد شد ؟ آیا مردم با ما باز ماندگان از قافله چه معامله ای خواهند کرد ؟ آیا من میتوانم آنچه را با چشمان خود دیدم و با تمام وجودم احساس کردم به فرزندانم منتقل کنم ؟ بخصوص در مورد فرزندانم که پدرشان شاهد یکی از عظیمترین و حماسی ترین صحنه های رشادتهای  فرزندان این کشور در طول تاریخ بوده، همیشه این دغدغه را داشتم که بدرستی و با همان فضا و احساس پاک جریانات را به آنها بگویم . نه کم و نه زیاد عین همان را . برای همین یک شب بچه ها را به کنار رودخانه کارون بردم جای تقریبا ً خلوتی بود هرچند صدای ماشین ها و شهر صدای سکوت شب را میشکست اما به کنار آب رفتیم . به عیال و بچه هایم گفتم لحظاتی ساکت باشید و فقط به صدای آب گوش دهید بعد تصویری از شبهای اروند و جزایر مجنون را برایشان توصیف میکردم. اتفاقا در آنجا موجهای کوچک آب هر از گاهی به ساحل میزدند و صدای قورباغه ها و نیزارهای کم که هنوز بر جای مانده به من برای این تداعی بیشتر کمک میکرد . گفتم بچه ها اونجا هیچ صدایی بگوش نمیرسید و تاریکی مطلق . فقط هر چند لحظه یکبار صدای تیراندازی نیروهای عراقی بخاطر ترس از بچه های ما این سکوت رو میشست و چند دقیقه ای یکبار منور عراقی ها فضای منطقه را روشن میکرد . از پشه ها و نیش اونها ، از کرم سنگر برای دفع اونها ، از تلفن قورباغه ای از بیسیم از..... داشتم میگفتم که دختر کوچکم برگشت و با لبخندی که پشت اون ترس بود پرسید : بابا شما نمیترسیدید ؟

                  

 

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

اینهم هدیه ای به عاشقان کوی حسین . عکس بسیار جالب و از بالای حرمین .

یا حسین دستم بگیر

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 
از راست :بنده - فاخر حمید نژاد - فرمانده شهید عبدالله محمدیان

یکی از چادرهای محل استقرارگروهان مکه - گردان کربلا -ل۷ ولی عصر پادگان کرخه سال ۶۴ حدود ۳ماه قبل از شهادت شهید عبدالله محمدیان معاون گردان و مربی تاکتیک های جنگی و عملیاتی 

سال ۶۴ بعد از عملیات والفجر ۸ به اتفاق فرمانده دلاور گردان کربلا شهید حاج اسماعیل فرجوانی و تعدادی از بچه های رزمنده گردان به دیدار خانواده شهید عبدالله (شاپور)محمدیان رفتیم . وقتی در منزل شهید قرار گرفتیم پدر شهید در جمع ما نشست . ابتدا حاج اسماعیل بلند شد و خیلی کوتاه از شهید محمدیان تمجید کرد و شهادت او را به خانواده اش تبریک و تسلیت گفت و در آخر حاجی از پدر شهید تقاضا کرد از خاطرات و اخلاق شهید برای ما تعریف کنه . در حالیکه هنوز حاج اسماعیل ایستاده بود و صحبتش تمام نشده بود پدر شهید بدون مقدمه جمله ای گفت که همه را منقلب کرد و اشک از دیدگان همه جاری کرد . او گفت : حاج اسماعیل تو که خودت بهتر از همه میدونی مگر شاپور خونه میموند که من از خاطراتش چیزی بگم . حاج اسماعیل در حلیکه با سر تایید میکرد در حالیکه به دیوار تکیه داده بود و اشک از دیدگانش جاری بود آرام بر جای خود نشست و در انتظار روزی بود که به دیدار دوست همرزمش نائل شود . یاد همه شون بخیر .

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 
تصویر صفحه ای از روزنامه جمهوری اسلامی که از خاطرات وبلاگ به چاپ رسانده . یکبار دیگر از عزیزان این روزنامه تشکر میکنم .

     ۱۸ فرودین ۱۳۸۷

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

از تمام دوستان و غیرتمندان و کسانی که عشق به وطن دارند تقاضا میکنم به آدرس زیر مراجعه کنید و طومار سایت گوگل را امضا کنید و اجازه ندهید توطئه دشمنان انجام شود و نام خلیج فارس برای همیشه فارس بماند . این حیله دشمنان این مرز و بوم است که نام خلیج عربی را در این سایت نوشته اند . مدیران گوگل گفته اند اگر امضا این طومار بیش از یک میلیون نفر شود نام خلیج عربی به خلیج فارس  برگردانده میشود و همت و انسجام خود را نشان دهیم . یا علی . در ضمن وقتی وارد نامه شدید ابتدا اسم بعد ایمیل و بعد یک پیام کوتاه بنویسید و در نهایت پایین صفخه را

Preview your signaturکه مشخص کرده کلیک کنید آدرس :

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html?

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

روز ملی پیروزی هسته ای مرد م ایران بر همه مبارک باد

این نتیجه خون شهدا و اسارت آزادگان

و زخمهای جانبازان و دردهای بچه های شیمیایی ست .

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 
من آرپی جی زن بودم . سال 65 ،عملیات کربلای 4 ،گردان کربلا ، لشکر 7 ولی عصر خوزستان . مدتی قبل از عملیات بود . در پادگان کرخه به میدان تیر اعزام شدیم تا برای یک رزم دیگر آماده شویم . به تیر اندازان تعدادی گلوله و به موشک اندازان نفری یک موشک آرپی جی 7 دادند و محلی را برای شلیک به ما نشان دادند . هدف حفره ای بود در دل یک تپه بزرگ در سمت دیگر کرخه . همه به نوبت زدند تا نوبت به من رسید . اول خرج موشک رو بستم ، بعد ضامن کلاهک موشک رو برداشتم و موشک را بر روی قبضه سوار کردم . مربی به من گفت هدفت رو اول تنظیم کن بعد نفست رو در سینه حبس کن و با نام خدا شلیک کن . من هم همین کار رو کردم اما بعد از اون همه دقت موشک یک متری زیر اون حفره اصابت کرد و منفجر شد . دقایقی گذشت . مربی اعلام کرد 3 تا موشک اضافه داریم و هر کس نزده بیاد و موشکش رو ببره . من که خیلی در دلم میخواستم یکبار دیگه موشک بزنم و اون هدف رو درست بزنم اول صبر کردم و بعد که دیدم کسی چیزی نگفت به طرف مربی ام رفتم و گفتم من موشک نزدم و در دلم منظورم این بود که به هدف نزدم و لذا یک موشک دیگه به من دادند و من اون حفره رو هدف قرار دادم . اینبار دقت بیشتری کردم و با بسم الله آتش کردم ، اما مع الاسف هر چند نزدیکتر خورد اما با فاصله چند سانتی بغل هدف منفجر شد و من توی ناراحتی بودم که یک صدایی توی گوشم پیچید : میدونی چرا به هدف نزدی ؟ به طرف صدا برگشتم و دیدم شهید مسعود خلفی پشت سرمه و داره با اون نگاه معصومانه و پاکش توی چشمان من نگاه میکنه . گفتم : تمرینم کم بوده . گفت : نه . گفتم : پس به نظر تو علتش چی بود ؟ شهید خلفی گفت : بخاطر اینکه بار دوم به مربی راستشو نگفتی و اگه حقیقتو میگفتی بهتر بود و به هدف هم میزدی . من ماندمو این همه اخلاص و صداقت . و همین تفاوت اون شهدا با امثال من بود که خدا را با اخلاص خواندندو رفتند و من ماندم تا اخلاص را بفهمم . شهید مسعود خلفی که از قهرمانان تکواندو در اهواز بود هیچگاه خود را مطرح نمیکردو آنقدر در تواضع و فروتنی بود که گویی نظری بر این عالم ندارد و یکسره وجه خود را معطوف و مشغول به معشوق و محبوب خود کرده . این رزمنده دلاور گروهان قدس از گردان کربلا در همان سال در عملیات کربلای 4 بشهادت رسید و جسد مطهرش را که مشتی استخوان بیش نبود پس از سالها به وطن آوردند و در بهشت شهدای اهواز بخاک سپردند . روحش شاد و یادش گرامی باد .

شهید مسعود خلفی

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 
بدینوسیله تشکر و قدردانی خود را از تلاش و کوشش برادران خوب روزنامه جمهور اسلامی در انعکاس فرهنگ جبهه و زنده نگهداشتن یاد شهدای دفاع مقدس و حفظ آن دستاوردها و آرمانها اعلام مینمایم . همچنین از الطاف آن دوستان در چاپ خاطره ای از حقیر که در همین وبلاگ در یاد سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی درج شده در روزنامه جمهوری اسلامی ،مورخ 18 فروردین 87 در قسمت جبهه و جنگ ، بسیار ممنونم و مراتب سپاس خود را اعلام و از درگاه حضرت حق موفقیت برادران خوب این روزنامه را خواستارم
  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط فرخ   | 

اونایی که هنوز صدای انفجارهای توپ و خمپاره ها در گوششون هست میدونن من چی میگم . دیشب چهارشنبه سوری بود و صدای انفجار ترقه ها و نارنجک ها توی کوچه و محله میپیچید و واقعا اذیت شدم موج انفجاها هنوز اذیتم میکنند آنقدر که با کوچکترین صدای ترقه بدنم خود بخوب حالت تدافعی میگیره و مثل روزهایی که خمپاره میزدند آماده شیرجه رفتن بروی زمین میشه اصلا اختیاری نیست و این در بدن اکثر بچه های جبهه هست بخصوص اونایی که بدنشون و اعصابشون در معرض اون انفجارهای مهیب بوده و هنوز آزار اون روزها رو تحمل میکنند . یکی از بچه ها رو گفتم چند سالته ؟ گفت : 15 سال . بعد پرسید چرا ؟ گفتم : منظوری نداشتم فقط داشتم فکر میکردم من در سن و سال شما کجا بودم . گفت : کجا بودید ؟ گفتم جبهه . دقیقا دومین عملیاتی که شرکت کردم 15 ساله بودم گفت: چکاره بودی ؟ گفتم : تک تیرانداز . مقداری به من نگاه کرد بعد پرسید مجروحم شدی ؟ گفتم : مگه میشه کسی سالم از اون معرکه در بره ؟ . گفت : مجرو حیت شما چی بود ؟ گفتم : تا چی طالب باشی ؟ خندید . بعد گفتم ترکش ار نوع خمپاره 60 - شیمیایی - موجهای متعدد انفجار که دائم فعالند و قصد خوابیدن ندارند و برای نمونه ترکش زیر چشممو نشونش دادم . بدون اینکه چیزی بگه لحظاتی به چشمم نگاه کرد . بعد سرشو پایین انداخت و بدون حرفی از من دور شد . من نفهمیدم این نوجوان 15 ساله به چی فکر میکرد؟؟؟

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

پانزده ساله بودم سال 62 عملیات خیبر که در چند مرحله انجام شده بود رو به اتمام بود و تمام اهدافی را که در نقشه طرح کرده بودند رزمندگان اسلام در دسترسی به آنها موفق گردیده بودند . یادم هست اسفند ماه بود و من در اواخرآن ماه برای گرفتن پایان ماموریت به پادگان رفتم و برگه ترخیص را گرفتم و بعد از چند ماه دوری با یک روحیه خاصی پا به شهر گذاشتم . از یک طرف غرور پیروزی را داشتم و از طرفی جدایی از یارانم و باز عقب ماندن از قافله ..... چند شب پیش خواب بچه های جبهه که در میان اونا شهدا هم بودند رو دیدم و شهدا خیلی شاد بودند و تبسم های بسیار شیرینی داشتند یکی از اون شهدا به طرفم اومد و گفت بچه ها برای تو هدیه ای آورده اند اونو گرفتی ؟ گفتم نه و او با یک لبخند روی خودش رو برگردوند و به طرف باقی بچه ها رفت و من از خواب پریدم و چشمانم نمی از اشک داشت خدایا شهدا شهدا شهدا ......

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

این روزها 3 بار خواب شهدا و بچه های جبهه رو دیدم بخصوص رویای دیدن شهدا که به لطف حق برایم محقق شد چهره های نورانی و بشاش و مبتهج از آن مقام ملکوتی که در جوار مولایشان عند ربهم یرزقون هستند و از مائده بهشتی مرزوقند و در جنت عالی خالدون . سعادت از برای آنها بود که در این آشفته بازار جهان خوب کالایی را گرفتند و در غوغای مادیگرایی اینها کالایی معنوی و بسیار پر ارزش به نام شهادت را انتخاب کردند زهی سعادت برای آنها .

خوشا آنانکه با عزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار شهادت را پسندیدند و رفتند

هر شهیدی حکایتی دارد و هر شهادتی قصه ای و اگر نگوییم حکایت شهیدان را در حق یاران خود جفا کرده ایم . آنانکه تازه جوانه های محاسنشان از صورت نورانیشان بیرون زده بود و هنوز فرصت شانه کشیدن به صورتشان را نیافته بودند که غروب عمرشان فرا رسید و در نهایت پاکی و معصومیت در سرای ابدی مأوا گزیدند . در این مدت فرصتی دست داد و گذرم به یکی از اداراتی خورد که چند تا از بچه های گردان کربلا در آنجا مشغول بکار هستند و خاطره ها تازه کردیم و خصوصا که برادرم هوشنگ دشت بزرگ و برادرعزیزم سراج که از گروهان قدس بودند عکسهای گردان را به روی صفحه کامپیوتر آوردند و عکسها و فیلمهای مصاحبه بچه های گردان رو نگاه کردیم خلاصه سیری در صفحات خاطراتمان داشتیم . یاد باد آن روزگاران یاد باد .

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 

یک شب قبل از عملیات والفجر 8 بود . بهمن 64 و من در گروهان مکه گردان کربلا ل 7 ولی عصر به عنوان کمکی آرپی چی زن بودم . یک شب عجیب و به یاد ماندنی بود و اون لحظات و صحنه هایی که دیدم در هیچ جای تاریخ به غیر از حادثه کربلا  دیگر ندیدم و نشنیدم . در منطقه اروند کنار بودیم در یکی از خانه های روستا در یک اتاقی که حالا دیگه خونه نبود و با وجود اون همه گونی های پر از خاک اون سنگر رزمندگان شده بود . شب بود و در اتاق زیر نور فانوس در حال نوشتن وصیتم بودم ، بعد از لحظاتی نجوای بچه ها و صدای گرم حاج صادق آهنگران که از طریق یک واکمن کوچک پخش میشد توجه منو به خودشون جلب کردند . شعر حاج صادق این بود : نموده خاموش عزیز زهرا، چراغ خیمه اش را در شب عاشورا ، به یاران فرمود شب است و تاریک ، شبانه هر که میخواهد رود زین صحرا . آری صدای حسین بن علی به اروند کنار و بچه های گردان کربلا رسید و آنها با اشک و گریه  همان چیزی را گفتند که زهیر به امامش گفت که ای حسین اگر من فردا کشته شوم و مرا قطعه قطعه کنند و بسوزانند و خاکستر مرا به باد دهند و دوباره زنده شوم تا صدبار این کار را بکنند هرگز از یاری تودست بر نمیدارم . گروهان مکه آن شب کربلایی بود و ندای یا لیتنی کنت معک سر میداد . عده ای و صیتنامه مینوشتند ، عده ای درحجله شهادت حنا به دست و پایشان میزدند و عده ای زیارت عاشورا ....... خدایا کجایند آن مردان مرد ، آن شیران روز و زاهدان شب . یادش بخیر آن روزهای کربلایی . به یاد شهدای عملیات والفجر8 .

 

ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها

همان قبیله که بودند غرق پاکی ها

به عشق زنده شدن عند ربهم بودن

شده ست حاصل آنها زسینه چاکی ها

دلیل غربتشان اهل خاک بودن ماست

نه بی مزار شدنها نه بی پلاکی ها

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند

زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط فرخ   | 
  POWERED BY BLOGFA.COM